ناگفته‌های دختر شهید صیاد شیرازی از صیاد دل‌ها


* درد خانه‌نشینی پدر را در اواخر جنگ به خوبی احساس می‌کردم



در اواخر جنگ تحمیلی به خاطر برخی شرایط، پدر بدون سمت، غریبانه در خانه بودند؛ دلشان می‌خواست در جبهه باشند ولی نمی‌توانستند و می‌گفتند «اکنون من غربت حضرت علی (ع) را با تمام وجود درک می‌کنم». به خوبی احساس می‌کردم که پدر چقدر درد می‌کشد و احساس می‌کند که انرژی و توان دارد و می‌تواند در صحنه‌ها باشد ولی در صحنه نیست و آن طور که باید و شاید از وی استفاده نمی‌کنند تا اینکه در اواخر جنگ در عملیات مرصاد با منزل ما تماس گرفتند؛ پدر در منزل بود و ظاهراً از آن طرف می‌گفتند «دشمن دارد، حمله می‌کند و منافقین ظاهراً جاده را گرفته‌اند» پدر منتظر این نبود که ابلاغیه‌ای صادر شود؛ همان لحظه لباسشان را پوشیدند و بدون پست راهی جبهه شدند.

فرزند شهید صیاد شیرازی خاطرنشان کرد: من احساس می‌کردم که در سال‌های آخر دوران دفاع مقدس خیلی به پدر فشار آمده بود؛ قبول قطعنامه 598 یکی از سخت‌ترین و دردناک‌ترین روزهای زندگی پدر بود و می‌گفتند «من خیلی خوشحال هستم که من فرمانده جنگ نیستم و در آن پست نباشم که بشنوم امام خمینی (ره) جام زهر را بنوشد».

.

.

.

*‌پدرم برای جاری شدن خطبه عقد توسط رهبری با 14 سکه موافقت کرد



صیاد شیرازی در خصوص کمک کردن شهید صیاد در امر انتخاب همسر اظهار داشت: یکی از پررنگ‌ترین حضورهای پدر در زندگی من، در امر ازدواج بود. پدر بعد از هشت سال به خانه آمدند، احساس می‌کردم با هم غریبه شده‌ایم. دوستش داشتم ولی نمی‌توانستم آنقدر که باید با ایشان حرف بزنم. ایشان در جلسات متعددی با من در مقوله ازدواج صحبت می‌کردند تا بتوانم راحت‌تر با ایشان صحبت کنم. یک سال به همین منوال گذشت. معمولاً پدر خواستگاران را به منزل دعوت نمی‌کرد و خودشان به محل کار آنها رجوع می‌کردند و اگر مورد پسند ایشان نبودند، خودشان جواب منفی می‌دادند.

وی ادامه داد: پدر در جلسات متعددی با یکی از مشاوران در خصوص ملاک‌هایی انتخاب همسر برای من حضور داشتند و در طول این جلسات ایشان همه نکات را در دفترچه یادداشت نوشته و جمع‌آوری کرده بود.

همسر بنده تنها کسی بود که توانست از آن شرایط تعیین شده پدر عبور کند و به منزل ما بیاید.

فرزند شهید صیاد شیرازی افزود: همیشه دوست داشتم در امر ازدواج با پدر توافق نظر داشته باشیم و روی حرف ایشان حرفی نزنم. یک هفته قبل از این ملاقات، پدر 4 صفحه از گزارشات از گزینش‌ها را به من ارائه دادند و گفتند «خودت را آماده کن که در روز معین مهمانان می‌خواهند به منزل بیایند» پدر حتی برای برخورد بنده با خواستگار به مشاوره مراجعه کرده بودند. روزی که قرار بود همسرم به منزل ما آید، خیلی اضطراب داشتم به قدری که گریه می‌کردم. پدر به من گفت «دخترم نگران نباش من الان به زیرزمین [اتاق کارشان بود] می‌روم و برایت نماز می‌خوانم و دعا می‌کنم که اضطراب نداشته باشی. بالاخره یک دختر باید زمانی ازدواج کند؛ امروز قرار نیست تو صحبت کنی، فقط خواستگارت صحبت می‌کند؛ تو فقط ظاهر وی را بپسند.»

دیگر اضطراب برطرف شد و در جلسه آرامش زیادی داشتم.

ادامه مطلب ...

شهید مرتضی آوینی

پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند


اما حقیقت آن است که زمان، ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.


شهید مرتضی آوینی

مبارزه با استکبار حتی با شوخی


سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک
>کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در
>کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها
>گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت:
>صبر کن تا نشانت بدهیم.
>
>>
>همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده
>نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند.
>بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت:
>بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن
>بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه
>رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
>
>>
>بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار
>ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.
>وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند
>که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید
>بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
>
>>
>سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند.
>توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار
>حرکت کرد.. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت
>جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا

>


تدفین شهدا در دانشگاه

نمی دونم چقدر این قضیه تدفین شهدا در دانشگاهمون واقعیت داره و به هر حال خوندن این شعر ارزشش رو داره


"شهدا خورشیدند
شهدا چون نورند
و در این پهنه تاریک جهان
گر نباشد خورشید
میتوان یک گل دید؟!!!
از ته دل خندید؟!!!!!!
شهدا چون شمعند
خویش را می سوزند
و چه زیباست که خود را بکشی
آن خود ملعون را
آن که مانند خوره!
میخورد جانت را
جان و ایمانت را
ای شهید
ای گل سر سبد هستی و عشق
گر چه در خاکی تو
در دلم دفن مشو
مثل یک بابا باش
توی این دانشگاه
باز هم با ما باش!!!!!
همه از تو سیرند
علتش آخر چیست
از تو هم دلگیرند!!!!!!!!!!!!
بی وفایی بس نیست؟؟؟
طعنه ای میگویند:شان تو اینجا نیست!!!
کاش میفهمیدند که دلت روحانیست
آری آری آری آری
خاک در شان تو نیست!!!!
تو بگو با من باز این همه بذل ز چیست؟؟؟؟
تو چرا با این خاک قصه ها میگویی
از دلش یک دنیا گل ز جا میرویی
وای وای فهمیدم
تو ز ما رنجوری
از همین است که درد دل را
با دل خاک میان میذاری
گر تو باشی با ما
زیر این سقف کبود
توی این دانشگاه
بین این جمع حسود
میشود دانشگاه،همچو دیری زیبا
پس بیا در این جمع
ای قشنگ گلها"


توضیح:شعر سروده یکی از بچه های متال 88ه

خود فروختگی تا کجا؟

بعد از جواب رییس­ جمهور به تهدید بی­ سابقه ­ی امریکا به حمله ­ی هسته ای، گروهی مزدور به حمایت از اوباما و ادب و نزاکت او برخواسته­ اند و گفته­ اند که سخنان رییس­ جمهورمان مطابق شان ملت ایران نبوده است.

مغلطه تا چه حد، برای اولین ­بار بعد از چندین دهه، رییس ­جمهور امریکا مستقیما تهدید به بکارگیری سلاح هسته­ای می­کند و مزدورانِ داخلی که مدعی مدنیت هستند، در برابر این رسوایی، به نحوه ­ی سخن گفتن احمدی­ نژاد ایراد می­گیرند!! امریکا دنیا را نابود کرده و این همه جنایت علنی می­کند و هنوز آمال آرزوی آنهاست ولی احمدی ­نژاد که جوابشان را داده است؛ دور از ادب سخن گفته است؟!


اعتراف

باید اعتراف کنم که بله! درست گفتید. ما بسیجیان حکومتی هستیم!

سایت ها و وبلاگ هایمان ، همه حکومتی است!

راهپیمای هایمان حکومتی است.


ما حتی خواب مان هم حکومتی است. ما آنقدر جمهوری اسلامی را دوست داریم که خواب مان هم مثل راهپیمایی مان حکومتی است. ما در خواب هم مثل وقت بیداری ساندیس جمهوری اسلامی را می خوریم و از نظام دفاع می کنیم. ما در خواب هم نی ساندیس نظام مان را فرو می کنیم در چشمان نوادگان حرمله .


در این حکومت، به قول آوینی آزادی برای همه هست به جز بچه حزب الهی ها. الا ‌ای سید شهیدان اهل قلم! بسیجیان امروز از بسیجیان خمینی هم مظلوم‌ترند. برخیز و «روایت»ی دیگر نه از «فتح» که از«فتنه» بساز.


"بیت رهبری" خانه ای در انتهای خیابان کاخ نیست؛ خانه ای در ابتدای خیابان فلسطین است. کاخ، محل سکونت علی اکبرهای قلابی در شمال شهر است و بیت رهبری خانه ساده ای در جنوب فلسطین است که به کودکان قدس، امید رهایی می دهد .